غزل شمارهٔ ۳۴۱۳
صبر هرچند به دل رنگ حضر میریزدشوق از خانه برون رخت سفر میریزد
صدف از تشنهلبی مشرق تبخال شده استابر در کام نهنگ آب گهر میریزد
عارفان جان خود از خصم ندارند دریغگل به دامان صبا زر به سپر میریزد
با سبکدستی ما برق حوادث چه کند؟جرأت کشتی ما رنگ خطر میریزد
بس که از سبزهٔ آن طرف بناگوش تر استخط ریحان چمن خاک به سر میریزد
برگریزان کرم لذت دیگر داردگرد آن نخل که بیخواست ثمر میریزد
هر زمین تخمی و هر تخم زمینی داردداغ، ته جرعه خود را به جگر میریزد
مور ما را به کف دست سلیمان برسانتا ببینی به تکلم چه شکر میریزد
دل محال است لب از حرف شکایت بنددشعله را تا نفسی هست شرر میریزد
با لب او سخن از حسن گلوسوز زده استزهر خود را خط سبزش به شکر میریزد
دیده از اشک و لب از آه و دل از داغ پُر استعشق در هر گذری رنگ دگر میریزد
نیست جز خامهٔ صائب که زوالش مرساد!رگ ابری که شب و روز گهر میریزد