گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۰۴

در گنه اشک ندامت ز جگر برخیزداین سحابی است که از دامن تر برخیزد
باده در چشم و دل پاک پریزاد شودقطره چون در صدف افتاد گهر برخیزد
به شکر یا به نوای شکرین پیونددهر که از خاک چو نی بسته کمر برخیزد
از حریصان نرود حرص زر و سیم به مرگتشنه از خواب همان تشنه جگر برخیزد
غفلت نفس دو بالا شود از موی سفیدسگ محال است که از خواب سحر برخیزد
خانه کعبه مقصود سویدای دل استگرد هستی اگر از پیش نظر برخیزد