غزل شمارهٔ ۳۴۰۲
دل اگر از سر اخلاص ز جا برخیزدخضر چون سبزه ز بوم و بر ما برخیزد
آه اغیار دلیل است به محرومی عشقاز نشان گرد کی از تیر قضا برخیزد؟
فیض بی پرده تمنا کن اگر اهل دلیچه سعادت ز پر و بال هما برخیزد؟
پیش روشن گهران صحبت ناجنس بلاستبه نمک چون رسد از شعله صدا برخیزد
شکوه از چرخ مکن تا نکند بنیادتکاین بخاری است کزاو ابر بلا برخیزد
شبنم سوخته اش گریه شادی باشدلاله ای کز سر خاک شهدا برخیزد
چه امیدست که در عالم نومیدی نیست؟راه گم کرده ز جا راهنما برخیزد
می کند آب دل سوختگان را صائبناله ای کز جگر خامه ما برخیزد