غزل شمارهٔ ۳۳۹۹
اشک گرمم جگر وادی محشر سوزدداغ تبخال به کنج لب کوثر سوزد
آستین دست ندارد به چراغ گل داغاین چراغی است که تا دامن محشر سوزد
آتش عشق ز خاکستر هندست بلندزن درین شعله ستان بر سر شوهر سوزد
از می این چهره که امروز تو افروخته ایگر کنی باد زن از بال سمندر، سوزد
از کلاه نمدی دود کند اخگر عشقاین نه عودی است که در مجمر افسر سوزد
به که سر بر سر بالین سلامت بنهمچند از پهلوی من سینه بستر سوزد؟
از چه برده است نواهای ملال انگیزت؟که بر افغان تو صائب دل کافر سوزد