گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۹۲

زهر را صبر جوانمرد شکر می سازدخار را نخل برومند ثمر می سازد
سر ما گرد سر دار فنا می گرددمیوه چون پخته شود برگ سفر می سازد
تو نداری سر آمیزش عاشق، ورنهبا لب خشک صدف آب گهر می سازد
ناوک غمزه ز الماس ترازو شده استطاقت ساده دل از موم سپر می سازد
چون برم پی به سر خویش، که نیرنگ قضاهر گل صبح، مرا رنگ دگر می سازد
هر سبکسیر درین دشت کمندی دارددل بیتاب مرا موی کمر می سازد
صائب از پرتو خورشید تواند گل چیدهر که چون شبنم گل، دیده سپر می سازد