غزل شمارهٔ ۳۳۵۶
قطع امید ازان موی کمر نتوان کردراه باریک چو افتاد گذر نتوان کرد
صبر را حوصله جنبش مژگان تو نیستپیش شمشیر قضا سینه سپر نتوان کرد
دلم از رشک تماشایی او پر خون استگرچه در چشمه خورشید نظر نتوان کرد
خرد سست قدم را به حریفان بگذارکه به این بدرقه از خویش سفر نتوان کرد
نگذری تا ز سر هستی ناقص چو حبابسر ازین قلزم خونخوار بدر نتوان کرد
ای بسا رزم که مردی سپر انداختن استبه شجاعت همه جا دست بدر نتوان کرد
نفس برق درین وادی خونخوار گداختاز تمنای جهان زود گذر نتوان کرد
عقده ای نیست درین دایره بی سر و پاکه ز هم باز به یک آه سحر نتوان کرد
دهن از خبث بشو پاک که مانند صدفآب را بی دهن پاک، گهر نتوان کرد
تا چو کشتی ننهی بار رفیقان بر دلپنجه در پنجه دریای خطر نتوان کرد
تا نمی در قدح اهل مروت باقی استصائب از کوی خرابات سفر نتوان کرد