گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۴۹

دل چون آینه را تار نمی باید کردپشت بر دولت دیدار نمی باید کرد
عارفی را که پر و بال فلک جولان نیستسیر در کوچه و بازار نمی باید کرد
می رود زود برون از ته پا کرسی دارتکیه بر دولت بیدار نمی باید کرد
تا توان بود خمش، چون قلم از بی مغزیسر خود در سر گفتار نمی باید کرد
می رسد نامه سر بسته در اینجا به جوابدرد دل پیش حق اظهار نمی باید کرد
نقطه در سیر و سکون تابع رمال بودشکوه از ثابت و سیار نمی باید کرد
هرکه بر خود نکند رحم، بر او رحم جفاستباده تکلیف به هشیار نمی باید کرد
از در حق به در خلق مبر حاجت خودشکوه از یار به اغیار نمی باید کرد
از تهی مغز طمع بند زبان نتوان داشتخامه را محرم اسرار نمی باید کرد
رتبه حسن یکی صد شود از دیده پاکمنع آیینه ز دیدار نمی باید کرد
مرکز دایره عیش ثبات قدم استسیر بی نقطه چو پرگار نمی باید کرد
ذکر خالص بود از بند علایق رستنرشته سبحه ز زنار نمی باید کرد
تا دو لب تیغ دو دم می شود از خاموشیدهن زخم ز گفتار نمی باید کرد
مکن آن روی عرقناک ز عاشق پنهانظلم بر تشنه دیدار نمی باید کرد
صائب از آب شود آتش سرکش مغلوبجنگ با مردم هموار نمی باید کرد