غزل شمارهٔ ۳۳۴۴
غنچه راز مرا آه به ناخن وا کردخنده چاک، گریبان مرا رسوا کرد
زخم از پهلوی من طرف نمایان بربستداغ در سینه من چشم تماشا وا کرد
گریه تلخ مرا خنده او شیرین ساختشعله آه مرا قامت او رعنا کرد
شعله حسن، جگر سوخته ای می طلبیدعشق در هر دو جهان گشت و مرا پیدا کرد
ببر ای باد صبا مژده به طفلان هوسکه در باغ نوی سبزه خطش وا کرد
برو ای زورق بی ظرف حباب از سر اشکموج لنگر نتوانست درین دریا کرد
در هواداری آن زلف کم از شانه مباشکه سر خود همه را در سر این سودا کرد
صائب این تازه غزل را ز تو هرکس که شنیداز سویداش به مجموعه دل انشا کرد