گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۳۷

هر کجا قصه آن طره و کاکل گذردموج آشفتگی از دامن سنبل گذرد
که گذشته ازین باغ، که تا دامن حشرعرق شرم ورق بر ورق گل گذرد
دامنش در گرو خار ندامت ماندشوخ چشمی که ز عاشق به تغافل گذرد
دامن حسن غیور تو ازان پاکترستکه تمنای تو در خاطر بلبل گذرد
ننهم پای ارادت به حریمی که در اوحرف طول امل و عرض تجمل گذرد
گریه حسرت ما از سر افلاک گذشتسیل پرزور چو افتد ز سر پل گذرد
کشتی عقل، خراباتی این گرداب استزهره کیست دلیر از قدح مل گذرد؟
بس که در هر گذری راهزنی پنهان استرشته از کوچه گوهر به تأمل گذرد
اگر از عمر گرانمایه بیابد مهلتصائب آن نیست ز کشمیر و ز کابل گذرد