غزل شمارهٔ ۳۳۲۶
نه همین فکر مرا روز به من نگذاردکه به خوابم گل شب بوی سخن نگذارد
هر عقیقی که دلش در گرو نام بودپشت آسوده به دیوار یمن نگذارد
سر زلفی که من از شام غریبان دیدمهیچ سودازده ای را به وطن نگذارد
گل اگر شرم ز روی چمن آرا نکندآرزو در دل مرغان چمن نگذارد
چون سهیل عرق شرم دلم می لرزدکه کسی دست بر آن سیب ذقن نگذارد
یک سحر لاله خورشید نیاید بیرونکه فلک داغ نوی بر دل من نگذارد
در فسونسازی آن چشم سیه حیرانمکه خموش است و کسی را به سخن نگذارد
چون برم سر به گریبان خموشی صائب؟که گریبان من از دست، سخن نگذارد