غزل شمارهٔ ۳۳۲۳
جام می چهره اندیشه نمایی داردسینه درد کشان طرفه صفایی دارد
دل بیدرد ندارد خبر از پیکانشور نه این بیضه فولاد همایی دارد
دلگشاتر ز تماشای بناگوش تو نیستصبح هر چند دم عقده گشایی دارد
مستی از گل نکند مرغ چمن را غافلناله بیخبران راه به جایی دارد
در گلوی جرسش ناله خونین گره استکاروانی که ز پی آبله پایی دارد
روزگاری است که از پیشروان می گرددچون علم هر که عصایی و ردایی دارد
هر دلی را غمی از عشق و مرا هر سر مویغم تنهایی و اندوه جدایی دارد
گریه ماست که در هیچ دلی راهش نیستور نه باران ز صدف خانه خدایی دارد
تو غم خانه بی صاحب خود خور که حبابخانه پردازتر از سیل، هوایی دارد
بوسه گر نیست، به پیغام دلم را بنوازکز شکر نی چو تهی گشت نوایی دارد
گر نسازد به ثمر کام جهان را شیرینسرو آزاده ما دست دعایی دارد
صفحه روی ترا دیده بدبین مرسادکه عجب آینه زنگ زدایی دارد
کعبه و دیر شد از خامه صائب پرشورفرصتش باد که مستانه نوایی دارد