گنج

غزل شمارهٔ ۳۳۲۰

هر کف خاک ز احسان تو جانی داردهر حبابی ز محیط تو جهانی دارد
هیچ قفلی به کلید دگری وا نشودهر زبان گوشی و هر گوش زبانی دارد
خبر دوری راه از دگران می شنودهر که چون بیخبری تخت روانی دارد
جگر ماست ولی نعمت هر جا داغی استلاله از سفره ما سوخته نانی دارد
می تواند کسی از خار مغیلان گل چیدکه ز هر آبله چشم نگرانی دارد
چشم بر روی مه عید گشاید هر شامهر که از خوان قناعت لب نانی دارد
رخنه ملک محال است نگیرند شهانمی رسد رزق به هرکس که دهانی دارد
چرخ دل زنده ز همصحبتی خورشیدستپیر هرگز نشود هرکه جوانی دارد
صائب این آن غزل حافظ شیرین سخن استکلک ما نیز زبانی و بیانی دارد