غزل شمارهٔ ۳۳۰۹
بحر هر چند به بر همچو حبابم داردشوق سرگشته تر از موج سرابم دارد
می شود کوتهی راه ز تعجیل درازدور ازان کعبه مقصود شتابم دارد
من همان نقش سراپرده خوابم، هرچندپیری از قامت خم پا به رکابم دارد
چون به افسانه توانم ز سر خود وا کرد؟غفلتی را که کمند از رگ خوابم دارد
می شود چون تهی از باده، به سر می غلطمهمچو غم بر سر پا زور شرابم دارد
نیست افسوس به جانبازی پروانه مراگریه ساخته شمع کبابم دارد
تخم در سینه کهسار پریشان شده امسبز گردون مگر از اشک سحابم دارد
منم آن باده پرزور که مینای فلکچاکها در جگر از زور شرابم دارد
باده دولت این نشأه بود پا به رکابمستی ساخته خلق خلق کبابم دارد
صائب این باکه توان گفت از پرکاریتلخکام آن لب لعل از شکرابم دارد