غزل شمارهٔ ۳۲۷۹
دولت حسن ز خط زیر و زبر میگردداین ورق از نفس سوخته برمیگردد
چشم خورشید که در خیره نگاهی مثل استدر گلستان تو پوشیده نظر میگردد
ماه شبگرد من از خانه چو آید بیرونماه از هاله نهان زیر سپر میگردد
بر نظر منت پیراهن یوسف داردهر نگاهی که ز رخسار تو برمیگردد
در نگیرد سخن عشق به ارباب هوسآتش افسرده ازین هیزم تر میگردد
در ته سنگ ملامت دل سودایی ماکبک مستی است که در کوه و کمر میگردد
بیقراری است مرا باعث آرامش دللنگر کشتی من موج خطر میگردد
شوق چون قافلهسالار شود رهرو راپای خوابیده پر و بال دگر میگردد
سخن از غور سخنسنج گرامی گرددقطره در حوصله بحر گهر میگردد
خجلت بیثمری قد مرا کرده دوتاشاخ هرچند خُم از جوش ثمر میگردد
گوهر از خجلت اظهار طمع آب شودآبرو جمع چو گردید گهر میگردد
در شکرزار قناعت نبود تلخی عیشخاک در حوصله مور شکر میگردد
منه انگشت به گفتار بزرگان صائبتیر بر چرخ مینداز که برمیگردد