گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۶۲

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: گردد۱۳ بیت
که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟فرد خورشید که می گفت که باطل گردد گردد؟
خط مشکین نفس بیهده ای می سوزدسحر چشم تو نه سحری است باطل که گردد
گر فتد چشم صنوبر به نهال قد اونه به یک دل، که گرفتار به صد دل گردد
عاشق آن است که از گریه شادی خونششسته از دامن بیرحمی قاتل گردد
خون چو شد مشک، دگر بار نمی گردد خوندل دیوانه محال است که عاقل گردد
روز روشن نشود کرم شب افروز سفیدبا رخ خوب تو چون ماه مقابل گردد؟
می شود موج خطر سلسله جنبان محیطشور دیوانه یکی صد ز سلاسل گردد
چون صدف طالعی از عقده مشکل دارمکه اگر آب خورم آبله دل گردد
حرص پیران شود از ریزش دندان افزونصدف از بی گهریها کف سایل گردد
می شود روزی دندان ندامت، دستیکه بدآموز به دامان وسایل گردد
به سپندی دل روشن گهران می سوزدکه ز بیتابی خود دور ز محفل گردد
نشود حرص تهی چشم به احسان خاموشکه لب نان، لب در یوزه سایل گردد
دانه سوخته خاک فراموشان باد!صائب آن روز که از یاد تو غافل گردد