گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۵۹

هرکه باریک شد از فکر، سخنور گرددرشته شیرازه جمعیت گوهر گردد
بیش ازین تاب ندارم، به جنون خواهم زدشانه تا چند در آن زلف، سراسر گردد؟
دیدنش می برد از هوش نظر بازان رادیده هرکه ز روی تو منور گردد
حسن در هر نظری جلوه دیگر داردسخن تازه محال است مکرر گردد
صحبت زنده دلان جو که گرانقدر شودآب بی قیمت اگر در دل گوهر گردد
چون خس و خار درین بحر سبک کن خود راتا ترا موج خطر دامن مادر گردد
شوق پروانه ز مهتاب شود بیش به شمعتشنه تر تشنه دیدار ز کوثر گردد
از قناعت نشود هرکه توانگر صائبنیست ممکن به زر و سیم توانگر گردد