گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۴۹

هرکجا پرتو جانانه ما می افتدبرق در خرمن پروانه ما می افتد
از تن غرقه به خون کان بدخشان شده ایمسنگ اطفال به دیوانه ما می افتد
می توان زود دل از خانه ویران برداشتقدم سیل به ویرانه ما می افتد
این چه آهوست کز اندیشه صیادی اورعشه بر پنجه شیرانه ما می افتد
از دبستان ره کاشانه خود هر طفلیمی گذارد، پی دیوانه ما می افتد
می کند کار نمک با جگر زخمی ماماهتابی که به غمخانه ما می افتد
خاکبازی همه را برده چو طفلان از راهکه به فکر دل ویرانه ما می افتد؟
نیست ممکن که به خرمن نرساند خود رادر دل سنگ اگر دانه ما می افتد
در دیاری که بود کعبه برابر با خاککه به تعمیر صنمخانه ما می افتد؟
می پرد روزنه را دیده امید امروزتا که را راه به کاشانه ما می افتد
نیست ممکن که قیامت به خود آید صائبهرکه را راه به میخانه ما می افتد