غزل شمارهٔ ۳۲۳۶
به می آن کس که کلفت از دل پرشور من شویدبه شبنم رنگ خون از لاله خونین کفن شوید
اگر دریای رحمت این سبکدستی نفرمایدکه را دارم غبار از چهره سیلاب من شوید؟
زبان آتشین در آستین دارد گرستن رابه اشک گرم روی خویش شمع انجمن شوید
اگر بر شوره زار افتد رهش گلزار می سازدبه هر آبی که روی خویش آن سیمین بدن شوید
ید بیضاست در روشنگری لطف عزیزان راغبار از دیده یعقوب بوی پیرهن شوید
زمی گلگونه شرم و حیای یار افزون شدعرق کی می تواند سرخی از سیب ذقن شوید؟
زغیرت نیست اشک بلبلان را بهره ای، ورنهچرا هر صبح شبنم روی گلهای چمن شوید؟
تواند از سر من هر که بیرون برد سودا رابه آسانی سیاهی از پر و بال زغن شوید
زخجلت گر نگردد هر سر مویم رگ ابریکه از آلودگی روز جزا دامن من شوید؟
هنرمندی ندارد عاقبت، زحمت مکش صائبکه دست خود به خون از کار شیرین کوهکن شوید