غزل شمارهٔ ۳۲۲۳
زدل رم می کند، چشم بلاجو این چنین بایدنمی گردد به مجنون رام، آهو این چنین باید
نگه می لغزد از رویش، خرد می لرزد از مویشتکلف برطرف، رو آنچنان مو این چنین باید
برآورد از خمار بوی پیراهن عزیزان رابلی همچشم ماه مصر را بو این چنین باید
به خود کرده است روی هر دو عالم چون صف مژگانتصرف در خم محراب ابرو این چنین باید
نسیم صبح محشر غنچه خسبان را نینگیزدسر ارباب فکرت محو زانو این چنین باید
کفن را کشتی دریایی ما بادبان سازدطلبکار حقیقت را تکاپو این چنین باید
به وجد آمد زمین و آسمان از شورش صائبمی آشامان معنی را هیاهو این چنین باید