گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۲۱

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آیدکه حرص شهد از جان مگس بیرون نمی آید
به مرگ از قید تن، تن پروران را نیست آزادیکه مرغ بی پر و بال از قفس بیرون نمی آید
زخط کوتاه شد از کوی او پای هوسناکانکه شب تاریک چون گردد مگس بیرون نمی آید
در آن وادی که من چون نقش پا از کاروان ماندمزبیم راهزن بانگ جرس بیرون نمی آید
در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشیصدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی آید
پریشان کرد سیر باغ اوراق حواسم راخوشا مرغی که از کنج قفس بیرون نمی آید
مگر بال و پر موجی به فریادش رسد، ورنهبه دست و پا زدن از بحر خس بیرون نمی آید
زعاجزنالی خود یافتم آن گنج پنهان راکه از دل ناله بی فریادرس بیرون نمی آید
حرامش باد رسوایی، حلالش باد مستوریمی آشامی که از بیم عسس بیرون نمی آید
چو افتادی به بحر عشق دست و پا مزن صائبکه از دریای آتش خار و خس بیرون نمی آید