غزل شمارهٔ ۳۲۱۹
زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آیدازین رگ خون به زخم نیشتر بیرون نمی آید
چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم داردکه از دلبستگی ز انجا خبر بیرون می آید
فرو رو در سخن تا دامن معنی به دست آریکه بی غواصی از دریا گهر بیرون نمی آید
مگر صحرایی انشا از غبار دل کنم، ورنهزمین از عهده این چشم تر بیرون نمی آید
گریبان پاره سازد سنگ را حسنی که شوخ افتدصدف از عهده پاس گهر بیرون نمی آید
فراغت دارد از نشو و نما تخمی که می سوزدسر سوداییان از زیر پر بیرون نمی آید
نیم بی ظرف تا سازم سیاه از آه عالم راچو داغ لاله آهم از جگر بیرون نمی آید
نشویی دست تا از اختیار خویشتن صائبترا کشتی زدریای خطر بیرون نمی آید