گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۱۴

زدل کاری که آید از لب خندان نمی آیدگشاد تیر از سوفار چون پیکان نمی آید
ندارد اختیاری چشم من در محو گردیدننظر پوشیدن از آیینه حیران نمی آید
بر آن رخسار نازک از نگاه تند می لرزمکه طفل شوخ دست خالی از بستان نمی آید
نفس در پرده داری صبح می سوزد، نمی داندکه مستوری زخورشید سبک جولان نمی آید
کناری گیر ای مژگان زچشم خونفشان منکه با دریا زدن سرپنجه از مرجان نمی آید
دل غمگین زنقل و جام هیهات است بگشایدگشاد این گره از ناخن و دندان نمی آید
به یک کس دل نبندد دولت هر جایی دنیاسکندر کامیاب از چشمه حیوان نمی آید
ندارد، هر که دارد پیچ و تابی، وحشت از خلوتبه پای خود برون زنجیر از زندان نمی آید
مجو آرامش از جان مقدس در تن خاکیکه خودداری زدست گوهر غلطان نمی آید
اگر روشندلی بر تیره بختی صبر کن صائبکه بیرون از سیاهی چشمه حیوان نمی آید