غزل شمارهٔ ۳۲۰۷
کدامین آتشینسیما به این ویرانه میآید؟که از دیوار و در بوی پر پروانه میآید
مرا این خونبها بس از شهیدان کان بلای جانبه طوف خاک من با شیشه و پیمانه میآید
کف خاکستر من امشب آتش زیر پا داردهمانا شمع بر بالین این پروانه میآید
چنان از خلوت آیینه میآید به کیفیتکه پنداری صبوحی کرده از میخانه میآید!
به دریا سینه خم را غلط کرده است پنداریکه ابر نوبهار امروز خوش مستانه میآید
چنان از مشرب من کفر و دین یکرنگ شد با همکه از تسبیح بوی صندل بتخانه میآید
اگر سنگ ملامت این سبکروحی نفرمایدکه دیگر بیتکلف بر سر دیوانه میآید؟
مبادا هیچ کس را پست دیوار اینقدر یاربز هرجا سیل برخیزد به این ویرانه میآید
ز گفتوگوی ناصِح پنبه چون در گوش نگذارم؟به مغزم بوی خواب مرگ ازین افسانه میآید
تعجب نیست گر جان رفت با تیرش ز تن بیرونکه با مهمان برون از خانه صاحبخانه میآید
سبک برخیز ای خار ملامت از سر راهمکه کار سیل از زنجیر این دیوانه میآید
چنان از باده توحید سرگرمم درین گلشنکه خار و گل به چشم من به یک دندانه میآید
صدای شیر بود آواز نی زین پیش در گوشمکنون از نی به گوشم نعره شیرانه میآید
اگر بر کلبه من جغد را صائب گذار افتدبه جان بینفس بیرون ازین غمخانه میآید