گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۸۵

نه چندان است شوق من که از دل بر زبان آیدچسان دریای بی پایان به جوی ناودان آید؟
سبکباری پر و بال است جویای سلامت راکه از دریا خس و خاشاک آسان بر کران آید
نگردد سخت جانیها سپر تیر حوادث رابه مغز این ناوک دلدوز پیش از استخوان آید
به آه گرم دل را آب کن گر تشنه وصلیکه بی مانع به سیر گلستان آب روان آید
تو پنداری پس سر کرده ای اعمال زشت خودنمی دانی که پیشت چون بلای ناگهان آید
مشو ای سنگدل غافل ز آه آسمان سیرمکه گاهی از قضا تیر هوایی بر نشان آید
کند مغلوب شیطان را به همت نفس صاحبدلکه سگ بر گرگ مستولی به امداد شبان آید
زطوفان تر نشد کشت امید آسمان صائبمگر از اشک من آبی به جوی کهکشان آید