غزل شمارهٔ ۳۱۸۲
کسی تا کی خورد چون شمع رزق از استخوان خود؟به دندان گیرد از افسوس هر ساعت زبان خود
به هر جانب که رو می آورم خود را نمی یابمچه ساعت بود، حیرانم، زکف دادم عنان خود
مرا چون مهر اگر دور فلک فرمانروا سازدبه خون شبنمی هرگز نیالایم سنان خود
خریداران به زیر خاک گم کردند چون قارونبیفشانم اگر گرد کسادی از دکان خود
خرابات است، هر حاجت که می خواهی تمنا کننمی دارند جان اینجا دریغ از میهمان خود
زمین از سایه شهباز دارد پرنیان در برمیا ای مرغ نوپرواز بیرون زآشیان خود
زبیداد خزان ثابت قدم چون خار دیوارمنمی لرزد دلم چون برگ از بیم خزان خود
اگر در سینه او نیست پنهان گوهر رازیچرا دریا زگوهر سنگ دارد در دهان خود؟
گل است از آبروی تشنه چشمان عرصه عالممنه تا می توانی پا برون از آستان خود
قفس را نخل ایمن می کند گلبانگ من صائبندارد خلد چون من بلبلی در بوستان خود