غزل شمارهٔ ۳۱۷۷
کسی کز عقل وحشی شد چون مجنون بد نمی بیندزخود رم کرده آزاری زدام و دد نمی بیند
سبکروحی که شد سرگرم سیر عالم بالاسرش چون شمع اگر در زیر پا افتد نمی بیند
درین عبرت سرا سالک ره باریک عقبی رازدنیا چشم ظاهر تا نمی پوشد نمی بیند
غباری نیست بر خاطر زشبنم باغ جنت رادل روشن زچوب منع دست رد نمی بیند
زند آیینه را بر سنگ اگر چون خضر اسکندرمیان خویش و آب زندگانی سد نمی بیند
مگر حفظ الهی دستگیر مردمان گرددوگرنه پیش پای خود یکی از صد نمی بیند
ندارد جز گرستن خنده بیهوده انجامیمآل خویش را برقی که می خندد نمی بیند
به زیر پایه بید آن که از خورشید آسایدزهر برگی به فرقش تیغ می بارد نمی بیند
به این باریک بینی عنکبوت از حرص کوته بینکه خود پیش از مگس در دام می افتد نمی بیند
کسی کز چشم بد فرزند خود را پاس می داردبه فرزند کسان صائب به چشم بد نمی بیند