غزل شمارهٔ ۳۱۶۰
اگر ته جرعه خود یار بر خاک من افشاندغبار من ز استغنا به گوهر دامن افشاند
مگر بیطاقتیها بال پروازم شود، ورنهکه را دارم که مشت خار من در گلخن افشاند؟
دماغ گل پریشانتر شود از ناله بلبلعبیر زلف او را گر صبا بر گلشن افشاند
کسی از رشته سر درگم من آگهی داردکه شب از خار خار دل به بستر سوزن افشاند
به افشاندن غبار من نرفت از دامن پاکشگهر گرد یتیمی را چسان از دامن افشاند؟
اسیر عشق را از عشق آزادی نمی باشدچه امکان دارد ا خود برگ نخل ایمن افشاند؟
زهی خجلت زلیخا را که یوسف در حریم اوغبار دیده یعقوب بر پیراهن افشاند
زسودا خشک شد خون در رگ من آنچنان صائبکه موج نبض من در راه عیسی سوزن افشاند