گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۵۷

دل دیوانهٔ من دوست از دشمن نمی‌داندچو آتش شعله‌ور شد آب از روغن نمی‌داند
غریبی و وطن یکسان بود دل‌های حیران راقفس را عندلیب مست از گلشن نمی‌داند
نمی‌افتد به فکر سینه چون دل گشت هرجاییز آهو چون جدا شد نافه پیوستن نمی‌داند
ز شکر درد و داغ عشق یک دم نیستم غافلکه قدر عافیت را هیچ کس چون من نمی‌داند
ز آتش دور می‌گردد از آن دایم سپند منکه آیین نشست و خاست در گلخن نمی‌داند
مگر خط نرم سازد دل چون سنگ خارا راوگرنه دود آه ما ره روزن نمی‌داند
غبار خط به آب تیغ هیهات است بنشیندبرات آسمانی باز گردیدن نمی‌داند
مده زنهار عرض گفتگو صائب به بی‌دردانکه هر نادیده قدر بوی پیراهن نمی‌داند