گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۵۳

ز بی‌پروایی آن بی‌درد قدر ما نمی‌داندز خوبی شیوه‌ای جز ناز و استغنا نمی‌داند
ز پیچ و تاب خط خواهد سراپا چشم حسرت شدبر رویی که قدر دیده بینا نمی‌داند
به زنگار خط مشکین سزاوار است رخساریکه چون آیینه قدر طوطی گویا نمی‌داند
بکش امروز اگر خواهی به فردا وعده‌ام دادنکه بی‌تاب محبت مهلت فردا نمی‌داند
ز دندان ندامت پشت دستی می‌جهد سالمکه دامانی به غیر از دامن شب‌ها نمی‌داند
چنان عام است احسان محیط بیکران اوکه خود را قطره ناقص کم از دریا نمی‌داند
به کوری می‌شود نقد حیاتش خرج آب و گلگران‌جانی که راه عالم بالا نمی‌داند
جدایی از گران‌جانان دنیا لذتی داردکه کوه قاف را بر خود گران عنقا نمی‌داند
مگر بی‌روزنی تاریک سازد خانه دل راوگرنه پرتو خورشید استغنا نمی‌داند
چنان بی‌پرده شد سودای عالمگیر ما صائبکه مجنون را کسی در عهد ما رسوا نمی‌داند