گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۵۰

زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داندبه خود مشغول بودن را جدایی عشق می ماند
همان با زلف لیلی روح مجنون می کند بازیز زنجیر محبت کی رهایی عشق می داند؟
مگو چون بلبل و قمری سخن از سرو و گل اینجاکه این افسانه ها را ژاژ خایی عشق می داند
به بزم عشق مهر بی نیازی بر مدار از لبکه همت خواستن را هم گدایی عشق می داند
دل خوش مشرب و پیشانی وا کرده ای داردکه سنگ کودکان را مومیایی عشق می داند
چو دیدی دست و تیغ عشق را از دور بسمل شوکه بال و پر زدن را بد ادایی عشق می داند
زسختی رو نمی تابد، زکوه غم نمی نالدنژاد از سنگ دارد مومیایی، عشق می داند
نمی دانم چه سازم تا فنای مطلقم داندکه در خود گم شدن را خودنمایی عشق می داند
چو عشق آمد به دل صائب مکن اندیشه سامانکجا چون عقل ناقص کدخدایی عشق می داند؟