گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۴۸

دل شیرین نمی گردد به سیل از جای خود، ورنهزکوه بیستون تردستی من سنگ گرداند
هوس را عشق می سازد دل سوزان من صائبخس و خاشاک را این شعله زرین چنگ گرداند
نه از رحم است اگر رخسار جانان رنگ گرداندکه از نیرنگ هر ساعت لباس جنگ گرداند
مده راه شکایت خاطر آزرده ما راکز این سیل غبارآلود دریا رنگ گرداند
ره خوابیده در دامان این صحرا نمی ماندمرا گر کاروانسالار پیشاهنگ گرداند
غم عقبی به فارغبالی من برنمی آیدچه حد دارد غم دنیا مرا دلتنگ گرداند؟
اگرچه آب گردیدم چو شبنم چشم آن دارمکه بیرنگی مرا با خار و گل یکرنگ گرداند