گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۳۵

به ناز افراختی قامت فلکها در سجود آمدزمی افروختی رخسار، آتش در وجود آمد
نمود این جهان بودی ندارد، بارها دیدممن و تنگ دهان او که بود بی نمود آمد
که باور می کند از ما اگر مژگان تر نبود؟که از حلوای بی دود تو ما را رزق دود آمد
نه تنها سیلی عشق تو ما را رو سیه دادمکرر چهره یاقوت ازین آتش کبود آمد
ندانم چیست مضمون خط ساغر، همین دانمکه تا از زیر چشمش دید مینا در سجود آمد
نمی دانم که بود این آتشین جولان، همین دانمکه تا پا در رکاب آورد، در خاطر فرود آمد
مگر بر بال دارد نامه قتل مرا صائب؟که مرغ نامه بر از کوی او این بار زود آمد