گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۱۶

صفا دارد جهان تا دل زکلفت پاک می باشدشود ماتم سرا عالم چو دل غمناک می باشد
دهد چون مشکلی رو، دست در دامان ساقی زنکه می روشنگر آیینه ادراک می باشد
به فکر عالم بالاست دل در خاکساریهانظر بر ابر دارد دانه تا در خاک می باشد
مرا آن کس که در بند لباس آرد نمی داندکه بر عاشق گریبان حلقه فتراک می باشد
زغیرت خون شبنم می خورد بلبل، نمی داندکه آب روی گل از دیده نمناک می باشد
نباشد هیچ دست از دست اهل جود بالاترکه هر نخل بلندی زیر دست تاک می باشد
بود بر نهر حکم چشمه در هر حالتی جاریزبان هم پاک می گردد اگر دل پاک می باشد
مرا از چنگل و منقار باز این علم حاصل شدکه هر نار است درگیرندگی چالاک می باشد
چو داغ لاله صائب از سیاهی برنمی آیددل هر کس کباب از روی آتشناک می باشد