گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۰۵

ز فرمان قضا گردنکشی دیوانگی باشددرین میدان سپر انداختن مردانگی باشد
زعجز من دلیر آن کس که می گردد نمی داندکه پشت دست من سرپنجه مردانگی باشد
زیوسف من به بوی پیرهن قانع نمی گردمکه دامان وسایل پرده بیگانگی باشد
به تشریف سجود آستان از دور خرسندمکیم من تا مرا اندیشه همخانگی باشد؟
به دست دختر رز اختیار خویش را دادندر آیینه خردمندان نه از مردانگی باشد
زچندین قطره باران یکی گوهر شود صائبزصدعاقل یکی شایسته دیوانگی باشد