گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۹۹

در آغاز محبت خاطر عاشق غمین باشدکه تا در جوش باشد دردمی بالانشین باشد
ترا کامروز دستی هست بگشا عقده ای از دلکه دست ما زکوتاهی گره در آستین باشد
سلامت گر طمع داری به دشت ساده لوحی روکه سنگ و چاه دایم پیش راه دوربین باشد
نبیند رنج غربت هر که دارد وسعت مشربزخلق خوش همیشه نافه در صحرای چین باشد
به چندین نامه دادی وعده و آخر به پیغامینکردی یاد مشتاقان، چنین باشد، چنین باشد!
اسیر عشق در فردوس روز خوش نمی بیندهمیشه خون خورد صیدی که شیرش در کمین باشد
درین بستان به کم خوردن برآور خویش را صائبکه چون زنبور دایم خانه ات پرانگبین باشد