گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۹۰

مرا پیغام لطفی از زبان خامه بس باشدشب امیدواری از سواد نامه بس باشد
به مکتوبی حیات رفته من باز می آیدمرا صور قیامت از صریر خامه بس باشد
به آهی می توان دل را زمطلبها تهی کردنکه یک قاصد برای بردن صد نامه بس باشد
زیک فریاد بیتابانه صد فریاد می خیزدسپندی از برای گرمی هنگامه بس باشد
به اندک سختیی، دل چاک می گردد سخنور راکه روی سخت ناخن بهر شق خامه بس باشد
مکن اسراف در اسباب شید و زرق ای زاهدکه چندین مرده را آن گنبد عمامه بس باشد
خموشی بحر بی پایان و سیلاب است گویاییدلیل جهل، لاف علم از علامه بس باشد
چه در تحصیل بوی خوش، نفس چون عود می سوزی؟نسیم خلق، مردان را عبیر جامه بس باشد
پریشان می کند اندک غمی وقت سخنور راکه یک مو بهر تشویش دماغ خامه بس باشد
گرفتم ترک دلدار از هجوم بوالهوس صائبایاز خاص را عیب قبول عامه بس باشد