گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۸۰

دل تاریک من روشن زفیض صبحگاهی شدچراغ من جهان افروز زین نور الهی شد
سر خود گوی چوگان حوادث کرد بی مغزیکه با داغ جنون قانع به تاج پادشاهی شد
بهار دیده نظارگی شد چون گل رعنازعشق لاله رویان چهره هر کس که کاهی شد
امید من یکی صد شد به دور خط از ان لبهاچو آب زندگانی قسمت خضر از سیاهی شد
زبدخویی چرا بازیچه شیطان شود آدم؟زخلق خوش توان تا مظهر لطف الهی شد
عزیزان جهان را خوار سازد پاکدامانیاسیر چاه و زندان ماه مصر از بیگناهی شد
سر خود در سر زینت مکن چون کوته اندیشانکه عمر شمع کوته بقر سر زرین کلاهی شد
سبکروحانه پیش از مرگ ترک جسم خاکی کنچو زین ویرانه بیرون عاقبت خواهی نخواهی شد
به از خجلت شفیعی نیست صائب رو سیاهان راکه جرم اندک من بی شمار از عذرخواهی شد