غزل شمارهٔ ۳۰۷۸
رگ جانها به هم پیوسته شد زلف پریشان شدلطافتهای عالم گرد شد سیب زنخدان شد
خط سبزی برون آورد لعل آبدار اوکه از غیرت سیه عالم به چشم آب حیوان شد
در آن تنگ دهن زان عقد دندان حیرتی دارمکه چون در نقطه موهوم این سی پاره پنهان شد؟
همان لب تشنه خون است تیغ آبدار اواگرچه از شهیدانش زمین کان بدخشان شد
مگر آمد به عزم صید بیرون نی سوار من؟که بر شیر ژیان انگشت زنهاری نیستان شد
همان پروانه بیتاب را در پرده می سوزدزخط رخسار او هر چند شمع زیر دامان شد
مگر از خود برون رفتن به فریادم رسد صائبکه بر شور جنون من بیابان تنگ میدان شد