گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۷۵

زنور عارضش هر ذره ای خورشید منظر شدزشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شد
چه رخسار جهانسوز و چه چشم دلفریب است اینکه از نظاره اش هر قطره اشکم چشم دیگر شد
من آن روزی که در رخسار آتشناک او دیدمز اشک گرم هر مژگان من بال سمندر شد
برون از خاک در محشر چو سرو آزاد می آیدبه خاک هر که سرو قامت او سایه گستر شد
درین صحرا که صید از فربهی در خاک و خون غلطدحصار عافیت با خویش دارد هر که لاغر شد
بجز افسردگی سنگی ندارد راه یکرنگیکه نومید از وصال بحر شد تا قطره گوهر شد
عرق شد مانع از نظاره رویش، چه بدبختمکه موج آب حیوان در رهم سد سکندر شد
مصفا کن دل خود تا شود گوهر غذا در توکه هر آبی که تیغ پاک گوهر خورد جوهر شد
مکش گردن زفرمان قضا مهلت اگر خواهیکه بر تیر قضا بیتابی نخجیر شهپر شد
چه حرف است این که خاموشی فزاید زندگانی را؟نفس دزدیدن من بر چراغ عمر صرصر شد
همان تاریک می سوزد چراغ بخت من صائباگرچه سینه ام از سوز دل صحرای محشر شد