غزل شمارهٔ ۳۰۵۸
غمی هر دم به دل از سینه صد چاک می ریزدزسقف خانه درویش دایم خاک می ریزد
سر گوهر به دامان صدف دیدم یقینم شدکه تخم پاک، دهقان در زمین پاک می ریزد
زمین یک قطعه لعل است از خون شهیدانشهنوزش رغبت خون از خم فتراک می ریزد
عرق افشاندی از رخ، آب شد دلهای مشتاقانقیامت می شود چون انجم از افلاک می ریزد
نشاط باده گلرنگ را گر خضر دریابدزلال زندگی را زیرپای تاک می ریزد
سر مینا از ان سبزست در میخانه همتکه سر جوش عطای خویش را بر خاک می ریزد
زحرف سرد بر دل می خوری هر دم، نمی دانیکه از لرزیدن دل انجم از افلاک می ریزد
زساغر منع صائب می کند زاهد، نمی داندکه می در سینه رنگ شعله ادراک می ریزد