گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۵۴

گل اندامی که در پیراهن من خار می ریزدبه خرمن گل به جیب و دامن اغیار می ریزد
نه کم ظرفی است گر زیر و زبر سازم دو عالم راکه می در جامم از کیفیت دیدار می ریزد
بساط جوهری گردد زمین هر جا به حرف آیدزبس رنگین سخن زان لعل گوهربار می ریزد
بود مست زپا افتاده ای هر نقش پای توزبس سرو ترا کیفیت از رفتار می ریزد
صدف را می رسد لاف جوانمردی درین دریاکه زیر تیغ از لب گوهر شهوار می ریزد
دویی نبود میان کفر و دین در عالم وحدتدل تسبیح از بگسستن زنار می ریزد
من آن نخل برومندم در اقلیم جنون صائبکه بر من سنگ دایم از در و دیوار می ریزد