گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۳۳

زرفتارت امان از عالم ایجاد برخیزدبه جای گرد از بنیاد هستی داد برخیزد
زبیباکی چنان مردانه زیر تیغ بنشینمکه فکر خونبها از خاطر جلاد برخیزد
زعزلت فارغ از رد و قبول خلق گردیدمشود آسوده شمعی کز گذار باد برخیزد
به سختی هر که تن در داد شیرین کار می گرددکه از دامان کوه بیستون فرهاد برخیزد
مهیای خرابی گوشه غمخانه ای دارمکه از دامن فشاندن گردم از بنیاد برخیزد
زحیرت همچنان در وادی سرگشتگی محوماگر در هر قدم خضری پی ارشاد برخیزد
به هر دامی که افتد بلبل آتش نوای منزشادی چون سپند از دانه اش فریاد برخیزد
خوشم با ترک سر، ورنه نگاهی می کنم صائبکه جوهر همچو آه از خنجر جلاد برخیزد