گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۳۱

ز اشک دیده بیدرد زنگ از دل کجا خیزد؟اثر در دل ندارد گریه ای کز توتیا خیزد
ازان بر آسمان ساید سرش از سرفرازیهاکه پیش پای هر خار و خسی آتش زجاخیزد
مسلم کی گذارد ناله مظلوم ظالم را؟که پیش از دانه فریاد از نهاد آسیا خیزد
گزیری نیست از غفلت دل ارباب دولت راکه این ابر سیه از سایه بال هما خیزد
مرا جان تازه شد زان خط پشت لب، چنین باشدرگ ابری که از آب روان بخش بقا خیزد
حواس جمع من چون دود از روزن رود بیرونچو از بیرون در آواز پای آشنا خیزد
من بی دست و پاآیم چسان بیرون از ان محفلکه نتواند سپند از حیرت رویش زجا خیزد
پر و بال سمندر را زآتش نیست پرواییبه می زان روی آتشناک کی رنگ حیا خیزد؟
لباس فقر بر تن پروران صائب نمی چسبدکه از پهلوی فربه زود نقش بوریا خیزد