غزل شمارهٔ ۳۰۱۷
زشوق عالم بالا روان با تن نمی سازدبه پای کاروانی بوی پیراهن نمی سازد
زخواب آلودگی روح تو در جسم است پا برجاکه چون بیدار گردد پای با دامن نمی سازد
ترا دل مانده در قید تن از آلوده دامانیوگرنه دانه چون شد پاک با خرمن نمی سازد
مدار از دولت دنیای دون چشم وفاداریکه خورشید سبک جولان به یک روزن نمی سازد
به تن جان گرامی در قیامت می کند رجعتگسستن رشته را غافل ازین سوزن نمی سازد
زتن وحشت کند صائب چو دل گردید نورانیکه چون آیینه روشن گشت با گلخن نمی سازد