گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۹۳

اگرچه خاکسارم بر جهان پا می توانم زدکف خاکی همان در چشم دنیا می توانم زد
مروت نیست در غربت فکندن سنگ طفلان راوگرنه خیمه چون مجنون به حصار می توانم زد
زفکر زاد عقبی پایم از گل برنمی آیدوگرنه پشت پا آسان به دنیا می توانم زد
اگر چون صبح باشد عزم صادق در بساط منبه قلب چرخ چون خورشید تنها می توانم زد
دلم چون برگ بید از آب زیر کاه می لرزدوگرنه سینه چون کشتی به دریا می توانم زد
اگر سودا مرا چون گردباد از خاک برداردسراسرها درین دامان صحرا می توانم زد
به آزادی نمی سازد دل عاشق گرفتارانزدام زلف، صائب ورنه سروا می توانم زد