غزل شمارهٔ ۲۹۷۱
زبیتابان کجا آن مست بی پروا خبر گیرد؟سپند ما مگر زان آتشین سیما خبر گیرد
زاحوال هواداران مشو غافل زبسیاریکه از هر ذره خورشید جهان آرا خبر گیرد
غم عقبی نگردد گرد دل آزاد مردان راکه از دنیا خبر دارد که از دنیا خبر گیرد؟
زمشت خار ما ای ابر رحمت سرگران مگذرکه با آن کثرت از هر موجه ای دریا خبر گیرد
نه از قاصد شکایت نه زمرغ نامه بردارمکه از خود بیخبر گردد کسی کز ما خبر گیرد
به پای مرغ می خارد سر شوریده خود رازخار پا کجا مجنون بی پروا خبر گیرد؟
شود گردکسادی سرمه انصاف گوهر رامگر در عهد خط آن ظالم از دلها خبر گیرد
سپرداری کند از موم سبز آیینه خود راگر آن آیینه رو از طوطی گویا خبر گیرد
زبیدردی به فکر دردمندان کس نمی افتدمگر ما از دل افگار و دل از ما خبر گیرد
بغیر از گردباد امروز در دامان این صحراکه را داریم ما سرگشتگان کز ما خبر گیرد؟
زخونگرمان درین محفل نمی یابیم دلسوزیمگر خونابه اشک از کباب ما خبر گیرد
دم جان بخش آخر کار خود را می کند صائباگر عیسی زبیماران به استغنا خبر گیرد