غزل شمارهٔ ۲۹۶۱
بجز تشویش خاطر عالم فانی نمی داردجهان دارالامانی غیر حیرانی نمی دارد
نباشد هیچ بنیادی زسیل حادثات ایمنبغیر از خانه بر دوشی که ویرانی نمی دارد
زخورد و خواب بگذر گر دل بیدار می خواهیکه بیداری زپی خواب تن آسانی نمی دارد
سحرخیزی ز آب زندگی سیراب می گرددکه دست از دامن شبهای ظلمانی نمی دارد
گذارد بی سروپایی در آتش نعل سالک راگهر در بحر آسایش زغلطانی نمی دارد
حجاب و شرم در کارست حسن لاابالی راگریز از چاه و زندان ماه کنعانی نمی دارد
گرفتار ترا چشم ترحم نیست از مردمکه امید شفاعت صید قربانی نمی دارد
همان از دور می بوسم زمین هر چند می دانمکه دربان کریمان چین پیشانی نمی دارد
مپیچ از غنچه خسبی سر اگر آسودگی خواهیکه گل در غنچگی بیم از پریشانی نمی دارد
چه باشد دین و دل صائب که نتوان باخت در راهش؟دو عالم باختن اینجا پشیمانی نمی دارد