گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۵۸

شکوه عشق را گردون گردان برنمی‌داردکه هر موری ز جا تخت سلیمان برنمی‌دارد
دل صد چاک را کردم نثار او، ندانستمکه بار شانه آن زلف پریشان برنمی‌دارد
نهادم تا قدم در آستان چرخ، افتادمزمین خانه این سفله مهمان برنمی‌دارد
مگر زین خاکدان بیرون روم بر مدعا گریمتنور خام این ویرانه طوفان برنمی‌دارد
مگر از طوق خود قمری زمستی غافل افتاده است؟وگرنه گردن عاشق گریبان برنمی‌دارد
تمنای ترحم از نگاه خونیی دارمکه دست از قبضه شمشیر مژگان برنمی‌دارد
از آن همچون صدف دندان طاقت بر جگر دارمکه آن سیب زنخدان بار دندان برنمی‌دارد
هلاک سیرچشمی‌های داغ خویشتن گردمکه از لب مهر پیش هر نمکدان بر نمی‌دارد
شکست افتاد بر زلف از گرانی‌های دل صائبغبار گوی دل را هیچ دامان برنمی‌دارد