غزل شمارهٔ ۲۹۴۵
چه پروا داغ من از دیده های شور می دارد؟چه باک از دامن افشانی چراغ طور می دارد؟
از ان لبهای نو خط می توان پوشید چشم، امادل مجروح ما حق نمک منظور می دارد
زدل بردن نگردد سیر در ایام خط خالشکه چون این دانه گردد سبز حرص مور می دارد
مرا زیر و زبر مگذار در خاک فراموشانکه گرد دامنی این خانه را معمور می دارد
کجا هر خام دستی می تواند پنجه زد با من؟سمندر دست بر آتش مرا از دور می دارد
توان شیرین به چشم خلق شد از دردمندیهادل پررخنه، شان خانه زنبور می دارد
نباشد مانعی پروانه را در گرد سرگشتنزنزدیکی مرا پاس ادب مهجور می دارد
به سربازی علم شو تا حیات جاودان یابیکه چوب دار بر پا رایت منصور می دارد
به بی برگی توان مقهور کردن نفس سرکش راکه این مکاره را بی چادری مستور می دارد
مران از کوی خود ای سنگدل زنهار صائب راکه بلبل گلشن خاموش را پرشور می دارد