گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۴۰

گریبان دلم را نعره مستانه ای داردسر زنجیر این دیوانه را دیوانه ای دارد
ترا سامان کاوش نیست از کوتاهی بینشوگرنه هر شراری در دل آتشخانه ای دارد
به خود از پیچ و تاب رشک چون زنجیر می پیچمچو بینم کودکی سر در پی دیوانه ای دارد
در اقلیم قناعت نیست رسم خرمن اندوزیگره در کارش افتد هر که اینجا دانه ای دارد
تن سنگین دلان را خانه زنبور می سازدکمان ابروی خوبان عجب سر خانه ای دارد
به مصرف جنگ دارد نقد احسان گرانجانانحضور گنج را یا مار، یا ویرانه ای دارد
اگر سیل پریشان گرد، اگر مهتاب می آیددل خوش مشرب ما گوشه ویرانه ای دارد
دل صد پاره ما نیز گاهی ریزشی دارداگر ابر بهاران گریه مستانه ای دارد
زتهمت خار در پیراهن معشوق می ریزدزلیخا بی تکلف عشق نامردانه ای دارد
به صحرا می دهد سر کعبه را چون محمل لیلیبیابانگرد ما خوش جذبه دیوانه ای دارد
کسی در آشیان تا کی دل خود را خورد صائب؟قفس هر چند دلگیرست آب و دانه ای دارد